روز مره گی های قند عسل
قند عسل مامان روز به روز که بزرگتر میشی شیطونتر و بانمک تر میشی.کم کم داری با صدای بلند
میخندی و قنده دلمو آب میکنی.مثل خاله معصومه هم از زانوهات قلقلکت میاد که وقتی میخوایم
بخوریمشون با صدا میخندی.به خاطر شیرین زبونیاتم که پشت تلفن به آنا میگی دلشون میخواد هر روز
اینجا باشن.دیشب میگفت بدین این فندق رو ما باخودمون ببریم دیگه تن تند نیایم. ولی مگه میشه؟؟؟
حتی یه لحظه هم نمیتونم تنهات بذارم.
چند روز پیش که به شیکم خوابونده بودمت سعی کردی رو بالشت بخزی ولی برعکس رفتی و به پشت
خزیدی.چن بارم سعی کردی برگردی ولی فعلا به کم بابا این کارو انجام میدی
دیگه به خاطر سرما هم بیرون نمیریم و مامان و بابا بزرگا میان دیدنمون.البته بیشتر واسه خاطر تو میان و
ما بهونه هستیم..امروزم اولین برف زمستون اومد و حیاطمون رو سفید پوش کرد.
دیگه کم کم صدات داره درمیاد.ادامشو بعدا برات مینویسم



روز مره گی های قند عسل
